هفته 36 و شمارش معکوس

دستگاه رو روی شکمم می چرخونه

تصویرشو توی مانیتور روبروم می بینم ... دلم ضعف می ره برای دستای کوچولوش

قلب و کبد و ریه و کلیه ها رو نشون می ده ... می گه هیچ مشکلی نداره ... یه پسر کوچولوی سالم توی دلت داری ... قد خوبی داره ... نسبت به سنش وزن خوبی داره

می گه هیچ مشکلی نیست می تونی 25 زایمان کنی ... مبهوت نگاش می کنم ... می گم به این زودی ... می خنده می گه وقتشه زود نیست .

برگه رو پرینت می کنه می ده دستم به اضافه یه سری توضیح که توی یه برگه تایپ می کنه برای دکترم.

از آزمایشگاه میام بیرون به محسن زنگ می زنم ... خندم می گیره ... می گه پسرم قوی شده یانه ... چند کیلو بود ... براش همه چیز رو توضیح می دم ... صدای خندش تمام اتاقش رو پر می کنه ... حس می کنم چقدر خوشحاله ... خدا رو شکر می کنه و می گه شب می بینمت عزیزم.

ساعت 5 غروب سرویس تخت و کمد کارن رو میارن. فعلا خوب نچیدمشون به محض آماده شدن عکس می زارم.

دیروز رفتم برای چک اپ ... دکترم از همه چیز راضی بود ... وزنم 1 کیلو زیاد شده و الان من یک مامان 68 کیلویی هستم ... بعد از شنیدن صدای قلب می گه احتمالا هفته دیگه دوشنبه آخرین جلسه ویزیت توی مطب باشه بعدش دیگه توی بیمارستان می بینمت ... دلهره می گیرم ... می خنده می گه هیچی نیست به این فکر کن که به زودی کوچولویی که 9 ماه توی شکمت داشتی رو می بینی.

از امروز به مدت حدود 2 هفته استراحت ... دکتر می گفت درسته وزن کارن خوبه ولی باید استراحت کنی.

هفته دیگه می رم که نامه بیمارستان رو بگیرم ... حسابی گنگ و گیجم ... دوران قشنگ بارداریم داره تموم می شه ... خیلی زود گذشت ... اصلا به نظرم 9 ماه نشد.

 

پی نوشت: حمام درست شد حسابی خونه رو به هم ریخته کرد ولی به هر حال درست شد.

پی نوشت2: مهمون داشتم پنج شنبه و جمعه ... برادر محسن به همراه خانمش و پسر کوچولوشون خونه ما بودن ... دو روز حسابی بهمون خوش گذشت ... جمعه شب هم عروسی دختر عمه محسن بود که به همراه جاری و برادر شوهر حسابی عروسی خوش گذشت.

برای خدای خوبم: همیشه محتاجم ... همیشه دستم به درگاهت درازه ... همیشه هوامو داشتی ... بازم می خوام که با من باشی مثل همیشه.

برای محسن نوشت: مرسی بابت صبوری هات ... بابت حس های قشنگی که بهم می دی ... بابت همه کارهایی که برای راحتی من و پسرم انجام می دی.

در آخر: خدا این لحظات قشنگ بارداری رو نصیب همه زنای منتظر بکنه .آمین

/ 23 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تارا

الهییییییی مریم جان خوشحالم این دوران برات خوب گذشت... انشالله به سلامتی پسر گلت رو در آغوش بگیری سلامت باشید و شاد

هورشید

خوشحالم که روزهای قشنگی رو سپری می کنی شاد و سلامت باشید[گل]

سمیه

نازییییییییییییییییییی عزیزم بسلامتی انشاالله هر دو تون سالم باشیو و نی نی سالم و تو÷ولی رو به آغوش بکشی خوب استراحت کن خانوم

خانمی

خوبی مریمی ؟؟؟[قلب] روز شماری شدی ...[مغرور]

فیروزه

خدا رو شکر که همه چی خوب و مرتبه ... ایشالا گل پسری به سلامتی بپره بغلت [قلب]

فهیم

چقدر زود گذشت...انگار همین دیروز بود اومدم وبت دیدم داری مامان میشی و از خوشحالی گریم گرفته بود، بعدشم تو وبلاگم بهت تبریک گفتم...خداروشکر 9 ماه بدون هیچ مشکلی سپری شد و تا چند وقت دیگه آقا پسر کوچولوت رو بغل میگیری... مبارکت باشه مامان خانوم...چشم حسودات بترکه الهی[ماچ]

فاطمه

سلام ... چقدر لحظه های آخر بارداری پر از استرس و ترسه .... و البته زیبا ... دیگه این آخری ها روزشماری نیست ساعت شماری و دقیقه شماریه ... انشالله راحت و بی دردسر کارن جان به دنیا بیاد و زندگیتون رو از این که هست قشنگ تر کنه ...

خانمی & آقایی

سلااااااااااااااااااااام چه ناز بود نوشته هات من تازه عقد کردم ولی خیلی ذوق کردم با خوندن نوشته هات به ما هم سر بزنین خوشحال میشیم انشالله که همیشه موفق باشین

خانمی & آقایی

سلااااااااااااااااااااام چه ناز بود نوشته هات من تازه عقد کردم ولی خیلی ذوق کردم با خوندن نوشته هات به ما هم سر بزنین خوشحال میشیم انشالله که همیشه موفق باشین

نلی

مریم جان قدر این روزارو بدون الان من احساس میکنم یه چیزی تو دلم کم دارم ...کلی هم عکس از این روزا بنداز مال من که انقد یهویی بستری شدم که عکس زیادی ننداختم البته خودم هی تنبلی کردما ... امیدوارم زایمان راحتی داشته باشی و یه نی نی کارن سالم بدنیا بیاری ...