29 هفتگی

ساعت 6 صبح با تکونای پسر کوچولو و از هراس خواب بد از خواب پریدم

اول صبحی ضعف بدی همه وجودمو گرفته بود یه لیوان شیر و 2 تا خرما خوردم (جاتون خالی)

دوباره دراز کشیدم  .... به خوابی که دیده بودم فکر کردم ... اشکی که کنار گونم بود رو با دست پاک کردم ... دوباره بلند شدم رفتم سراغ کیف پولم ... 1000 تومان بابت صدقه گذاشتم توی قلک روی جا کفشی

ساعت 8 با محسن از خونه بیرون زدیم ... چندتا کار داشتم که باید انجام می دادم ... نزدیک به چهارراه چراغ قرمز شد ... محسن ترمز کرد ... احساس کردم یه صدای خیلی بلندی رو شنیدم و یه چیزی محکم خورد به شیشه عقب ماشین ... از ترس برنگشتم گفتم یا امام زمان .

محسن ترمز دستی رو کشید یه نگاه به من کرد و گفت خوبی ... با سر گفتم آره ... گفت همینجا بشین من برم ببینم چی شده .

یه پسر جوون که فکر کنم دانشجو بود با سر رفته بود توی شیشه عقب ماشین بعدشم افتاده بود زمین ... دست و پاهاش و صورتش خراش برداشته بود ولی خدا رو حالش خوب بود و جاییش نشکسته بود ... کلاهش رو از سر برداشت ... به محسن گفت ببخشید اصلا حواسم نبود که باید ترمز کنم.

برگشتم به شیشه عقب ماشین نگاه کردم خورد و ریز ریز شده بود ... بعد از انجام مراحل قانونی کار به راه خودمون ادامه دادیم ... محسن فقط نگران من بود ... من خوب بودم همش نگران موتوریه بودم که چیزیش نشده باشه ... بنده خدا سر صبحی حسابی بد آورده بود.

ساعت حدود 10 رسیدم شرکت .... باید کتابی که از کتابخانه دکتر پیشم امانت بود را پس می دادم ... بعدم راهی شدم برای انجام بقیه کارهام. بعد از تموم شدن کارام  ساعت 2 بود که رسیدم خونه مامانم  بعد از خوردن نهار و کمی استراحت پیش به سوی دکتر برای معاینه ماهیانه کارن گل پسر مامان.

همه چیز خوب بود صدای قلب فرشته کوچولوم تمام اتاق مطب رو پر کرده بود ... دکتر لبخندی از سر رضایت زد و گفت حال نی نیمون که خوبه مامانش چطوره ... منم گفتم خدا رو شکر خوبم. قرار بعدی دکترم شد ماه بعد.

توی مطب دکتر یکی از دوستای خوبم رو با همسرش دیدم .... خیلی ذوق کردم  (البته از قبل یه جورایی قرار داشتیم) دوستم خیلی خوشحال شدم از دیدنت.

شام رو خونه مامان بودیم بعد از شام با محسن رفتیم برای تعویض شیشه ماشین که تا ساعت 11 شب طول کشید وقتی رسیدیم خونه هر دو از خستگی بیهوش شدیم.

 

پی نوشت: دیروز خدا خیلی رحم کرد هم به ما هم به موتوری

خدای مهربونم ممنون مرسی که هوامونو داری و مراقبمونی.

پی نوشت2: پارچه برای رو تشکی و بالش کارن خریداری شد و همچنین پارچه رو تختی و ملحفه تخت و پرده اتاق خواب هم خریداری شد به محض اماده شدن عکس می ذارم. 

 

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرش قند عسل

خدا رو شکر که به خیر گذشت و خوشحالم از اینکه حال خاله و پسر خالم هم توپ توپه[لبخند]اسفند و صدقه و وان یکاد یادت نره[ماچ]

خودم

واقعا خدا رو شكر كه به خير گذشت ماماني بيشتر مواظب باش رو تختي و بالشتي و تخت و پرده و كلا همه چي مبارك باشه كارن جونم

خانم خانما

واقعا خدا رحم کرده کلاه سرش بوده! ماشالا گل پسرت بزرگ شده دوستم مواظب خودت باش

خانومی(من عاشق و عشق من)

عزیزم (عاشقانه های من و عشقم)هستم/.آدرس جدیدمو داده بودم که؟!!!منو بااسم جدیدلینک کن. خداروشکر که چیزی نشد. خریدای جدید هم مبارک[ماچ]

پریسا

خدا رو شکر که هر سه تاتون خوب هستید. خدارو شکر به خیر گذشته. مامان مریم، لطفا هر روز برای سلامتیتون صدقه کنار بزار. مخصوصا وقتی کارن عزیز به دنیا اومد، حتما این کاررو هر روز انجام بده. مراقب خودت و نی نی کوچولو باش. [ماچ]

سودابه

بازم خدا رو شکر که به خیر گذشت. خیلی خوب کاری کردید که صدقه گذاشتی. آخی چه قدر دوست داشتنیه برای کارن نی نی چیز میز بخری.[چشمک]

سمانه

خداروشكر كه به خير گذشت...مدام صدقه بزار

فاطمه

نازییییییییییییییییی انشالله هم تو هم نی نیت سالم باشین خدارو شکر که بخیر گذشت بوووووووووووووووووووووووس

فاطمه

سلام یه لحظه با خوندن پستت انگار کل دوران بارداریم اومد جلوی روم ... انشاا... گل پسرت صحیح و سالم به دنیا بیاد تا زیباترین لحظات زندگیت رو که مادر بودنه تجربه کنی ... خوشحال شدم که به من سر زدی [لبخند]