لایی می کشیم

تو لاین سرعته هر چی بوق و چراغ می زنم فایده نداره

برام بوق می زنه چراغاشو روشن می کنه و از توی آینه نگام می کنه سرشو تکون می ده

اول صبحی بازیش گرفته مرتیک.... دیرم شده توی یه فرصت مناسب با رعایت شئونات اسلامی لایی می کشم و آینه به آینه یه دویست و خورده ای رد می شم.

می پیچم جلوش دستش رو می ذاره روی بوق اهمیت نمی دم و به راهم ادامه می دم خیلی عصبانی شده مدام بوق و چراغ می زنه توی آینه نگاش می کنم چقدر آشناس اهمیت نمی دم.

به راهم ادامه می دم عصبانی می شه بدو بیراه می گه و دستاشو تکون می ده من ادامه می دم از بغلم رد می شه سرعتشو کم می کنه شیشه رو می ده پایین می گه برو صبحونتو درست کن این وقت صبح توی خیابون چی کار می کنی اهمیت نمی دم بوق می زنه تا نگاش کنم .

بر می گردم و نگاش می کنم وای خدای من مهندس بهدادِ  ٢ سالی می شد که ندیده بودمش. آخرین باری که دیدمش روزی بود که استعفاء داده بود.

می خنده می گه دست فرومونتون خوب شده لایی می کشین خانم مدیر بعد شروع می کنه بلند بلند می خنده منم بهش می گم شما هم تو این دو سال خوب بد دهن شدین فحش می دین، پیشرفت کردین آفرین.

آی دلم خنک می شه که این حرفا رو بهش می زنم ٣ سالی که پیش ما بود خیلی اذیت کرد و همش می گفت خانم ها فقط به درد نظافت خونه و آشپزی می خورن.

بوق می زنه و دستش رو به علامت خداحافظی از ماشین میاره بیرون .

می رسم دفتر یکی از بچه ها می گه مهندس بهداد زنگ زده بود با شما کار داشت می دونم واسه چی زنگ زده توی دلم بهش می خندم طفلکی.

پشت میزم می شینم میل هامو رو چک می کنم پیغام دارم از مهندس بهداد subject معذرت خواهی بابت بددهنی خندم می گیره این پسره هنوز بزرگ نشده. جوابشو می دم خواهش می کنم مهندس بزرگ می شی یه روزی عیبی نداره.

راهنمایی نوشت: این اتفاق امروز صبحه

با اشتیاق نوشت: بارون دیشب رو دیدن. این روزها، اون روزهایی هستن که من تمون تابستون رو براش لحظه شماری کردم.

جایی خواندم: این روزها حرف را نمی توان از دروغ بودنشان تشخیص داد.

در اخر نوشت: این روزها هوا خنک شده و می شود با دست هایی در جیب در پیاده روی خیابان ها قدم زد و فکر کرد.

 

 

/ 27 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بانو

واقعا که.. حقش بوده خجالت کشیده...[عصبانی]

سپیده و امید

آفرین...حقشو گذاشتی کف دستش....دمت گرم

نارنجدونه

هه هه ای والا خانوم مدیر [نیشخند]

سالی

آخرنوشتتو لازم دارم خیلی

شیوا

سلام وبلاگ قشنگی دارین [گل][گل]

پینه دوز

سلام چه جالب بود گاهی وقتا اتفاقاتی می افته که جالبن روز و روزگار خوش

ندا

عاشق این جمله اخریم دست تو جیب قدم زنان روی برگها راه بری نم نم بارون و یه عالمه فکر

*k1-yali*

سلــــــــــــــامـ دوستــــ عزیــــز وبلـــــــــاگ خوبی داری!!! خیلی لطفـــــــ میکنی به ما همـــ سر بزنی نظرتـــــــو بهمون بگی!!! اگه با تبادل لینکمــــ موافقی بهمون بگــــــــــــ ـــ ـــو!!

*k1-yali*

سلــــــــــــــامـ دوستــــ عزیــــز وبلـــــــــاگ خوبی داری!!! خیلی لطفـــــــ میکنی به ما همـــ سر بزنی نظرتـــــــو بهمون بگی!!! اگه با تبادل لینکمــــ موافقی بهمون بگــــــــــــ ـــ ـــو!!