خ_______ونه تو خ________ونه من
وقتی ساعت 6.30 دقیقه صبح با تکونای پسر کوچولوم از خواب بیدار می شم دلم پر از خواستن می شه
دلم می خواد سریع این روزا بگذرن و کوچولومو توی بغلم بگیرم براش لالایی بخونم باهاش حرف بزنم
هر روز با یک لیوان شیر و 2 عدد خرما شروع می شه . سحرخیزی چیزی خوبیه ... این چند سال که شاغل بودم حسابی عادت کردم که صبح زود از خواب بیدار بشم و صبحانه بخورم ... فکر کنم پسر کوچولومم همین و می خواد.
بعضی از خریدای کارن رو انجام دادیم مثل:
پتو ، سرویس شستشوی و حمام ، تشک بازی ، سرویس شیشه و پستانک ، ناخن گیر، تشک و بالش که مامانم زحمت دوخت رو کشیده ، دورپیچ نوزاد، فینگیر، تشک تعویض پوشک ، لباسای نوزادی ، کمی اسباب بازی، سرویس جغجغه و دندون گیر
بعضی خریدها هم قراره انجام بشه مثل:
سرویس کمد و تخت، سرویس کالسکه و روئروئک
روتختی و پرده اتاق خودمونم آماده شد
و اما اندر احوالات ما
پسر کوچولوم الان 1200 وزن و 38 سانت قد داره و تقریبا داره آماده می شه که بیاد توی بغلم ... باورم نمی شه که حدود 10 هفته دیگه می بینمش
هر روز صبح که از خواب بیدار می شم یه تغییری کردم ... یه روز دماغم باد کرده ... احساس می کنم پوستم تیره تر شده .... گاهی به دلیل درد شدید پا و گرفتگی عضلات پشت پا هام از خواب بیدار می شم ... احساس درد توی ناحیه لگن هم که نگو .... و همه اینها طبیعیه و به خاطر وجود گل پسره
9 خرداد عروسیه دخترخالمه ... انوخوت من چی بپوشم .... لباسایی که برای عروسی برادر محسن خریدم همه از ناحیه شکم کوچیک شدن ... احتمالا یه دست لباس خوا+ب گشاد بتونه بهم کمک کنه. دی:
امیدوارم همه مامانا سلامت باشن
امیدوارم خدا به همه زنای باردار کمک کنه که بارشونو سالم زمین بزارن
برای همه زنای منتظر هم دعا می کنم.
ساعت 6 صبح با تکونای پسر کوچولو و از هراس خواب بد از خواب پریدم
اول صبحی ضعف بدی همه وجودمو گرفته بود یه لیوان شیر و 2 تا خرما خوردم (جاتون خالی)
دوباره دراز کشیدم .... به خوابی که دیده بودم فکر کردم ... اشکی که کنار گونم بود رو با دست پاک کردم ... دوباره بلند شدم رفتم سراغ کیف پولم ... 1000 تومان بابت صدقه گذاشتم توی قلک روی جا کفشی
ساعت 8 با محسن از خونه بیرون زدیم ... چندتا کار داشتم که باید انجام می دادم ... نزدیک به چهارراه چراغ قرمز شد ... محسن ترمز کرد ... احساس کردم یه صدای خیلی بلندی رو شنیدم و یه چیزی محکم خورد به شیشه عقب ماشین ... از ترس برنگشتم گفتم یا امام زمان .
محسن ترمز دستی رو کشید یه نگاه به من کرد و گفت خوبی ... با سر گفتم آره ... گفت همینجا بشین من برم ببینم چی شده .
یه پسر جوون که فکر کنم دانشجو بود با سر رفته بود توی شیشه عقب ماشین بعدشم افتاده بود زمین ... دست و پاهاش و صورتش خراش برداشته بود ولی خدا رو حالش خوب بود و جاییش نشکسته بود ... کلاهش رو از سر برداشت ... به محسن گفت ببخشید اصلا حواسم نبود که باید ترمز کنم.
برگشتم به شیشه عقب ماشین نگاه کردم خورد و ریز ریز شده بود ... بعد از انجام مراحل قانونی کار به راه خودمون ادامه دادیم ... محسن فقط نگران من بود ... من خوب بودم همش نگران موتوریه بودم که چیزیش نشده باشه ... بنده خدا سر صبحی حسابی بد آورده بود.
ساعت حدود 10 رسیدم شرکت .... باید کتابی که از کتابخانه دکتر پیشم امانت بود را پس می دادم ... بعدم راهی شدم برای انجام بقیه کارهام. بعد از تموم شدن کارام ساعت 2 بود که رسیدم خونه مامانم بعد از خوردن نهار و کمی استراحت پیش به سوی دکتر برای معاینه ماهیانه کارن گل پسر مامان.
همه چیز خوب بود صدای قلب فرشته کوچولوم تمام اتاق مطب رو پر کرده بود ... دکتر لبخندی از سر رضایت زد و گفت حال نی نیمون که خوبه مامانش چطوره ... منم گفتم خدا رو شکر خوبم. قرار بعدی دکترم شد ماه بعد.
توی مطب دکتر یکی از دوستای خوبم رو با همسرش دیدم .... خیلی ذوق کردم (البته از قبل یه جورایی قرار داشتیم) دوستم خیلی خوشحال شدم از دیدنت.
شام رو خونه مامان بودیم بعد از شام با محسن رفتیم برای تعویض شیشه ماشین که تا ساعت 11 شب طول کشید وقتی رسیدیم خونه هر دو از خستگی بیهوش شدیم.
پی نوشت: دیروز خدا خیلی رحم کرد هم به ما هم به موتوری
خدای مهربونم ممنون مرسی که هوامونو داری و مراقبمونی.
پی نوشت2: پارچه برای رو تشکی و بالش کارن خریداری شد و همچنین پارچه رو تختی و ملحفه تخت و پرده اتاق خواب هم خریداری شد به محض اماده شدن عکس می ذارم.
27 هفته هم گذشت
توی این هفته وزن پسرم 900 گرم و 36 سانتی متر هم قد داره (الاهی مامان قربون قدت بره)
این روزا برام خیلی زود می گذره برعکس همه خانمهای باردار که شکایت دارن از کند گذشتنش.
امیدوارم از این به بعد هم خوب و سریع بگذره
امیدوارم همه خانم های منتظر به آرزوشون برسن آمین.
دوشنبه صبح با محسن راهی بیمه شدیم ... باید برای این روزا که توی خونه ام کاری می کردم ... نمی خوام فاصله ای بین سابقه بیمه ایم بیفته ... بعد از انجام شدن کارام توی بیمه راهی شرکت می شم ... دکتر مثل همیشه خندون منتظرم بود (یه کارایی داشتم که باید انجامشون می دادم) ... بعد از احوال پرسی می گه خوب مامان کوچولو اینروزا خونه خوش می گذره ... از حرفش خندم می گیره بعدش می گه جات اینجا خیلی خالیه صبح به این امید میام دفتر که شاید شما هم باشی (دیگه روزای آخر تا 20 خرداد بیشتر ایران نیست و مثل همه تابستونای قبل 3 ماه تابستون رو پیش بچه هاش خارج از کشور می گذرونه) تا ساعت 2.15 شرکت می مونم و به کارام می رسم ... کلی دلم برای میزم تنگ شده بود همه چیز دست نخورده مونده ... حتی لیوان شسته شده کنار میزم.
بعد از شرکت می رم خونه مامان اینا .... یک هفته ای بود که مامان رو ندیده بودم کلی سر به سرم می ذاره ... می گه حسابی مامان شدی تپل شدی ... شکمشو .... حسابی سر به سرم می ذاره و با خواهری می خندن ... تا شب می مونم .... محسن میاد دنبالم و میاییم خونه. توی راه کلی از کارش تعریف می کنه اینکه راضیه ... درسته خیلی خسته می شه ولی عوضش آرامش داره و از استرسهای قبلی خبری نیست .
این روزا توی خونه حسابی به خودم و پسرک می رسم .... یه کمی سنگین شدم و خیلی نمی تونم پیاده روی کنم ... سریع کمر درد می گیرم ولی به هر حال گاهی یه گریز نیم ساعت می زنیم با پسرک و راه می ریم و خرید می کنیم ...
دیروز خواهری اس ام اس داده : پسرت برای روز مادر چی می خره برات
من در جواب: نمی دونم هنوز لو نداده
خواهری: الاهی قربونش برم بچم تو داره 
امروز می خوایم با پسرم بریم خرید ... می خوایم برای روز مادر خرید کنیم ... ولی نمی دونم چی برای مادرم بخرم ... کلی فکر و ایده دارم ولی نمی دونم کدوم بیشتر به دردش می خوره.
خیلی به دعاهای قشنگتون احتیاج دارم
ساعت 10 صبح روز جمعه تصمیم می گیریم که بریم یافت آباد تا سرویس چوب نوزادی رو تهیه کنیم.
محسن ساعت 11.45 برای انجام کاری از خونه می زنه بیرون ... کاری که برای محسن پیش اومده برنامه هامونو کمی به هم می ریزه ...
بالاخره ساعت 3 بعدازظهر از خونه می زنیم بیرون ... اول قراره یه لباس راحتی گشادتر برای خودم بخرم ولی هر چی می گردیم چیزی که مد نظرم هست رو پیدا نمی کنیم.
دیگه راهی یافت می شیم که بارون شدیدی می گیره ... حسابی حالمون گرفته می شه ولی به راهمون ادامه می دیم ... بارونم چندباری قطع و وصل می شه .
چندتا سیمونی فروشی رو پشت سر می زاریم و نگاه می کنیم ولی چیزی که می خواییم رو پیدا نمی کنیم ... توی راه برگشت قرار شد که با نجاری که آشنامونه صحبت کنیم و ازش بخوایم که زحمت درست کردن سرویس چوب کارن رو بکشه. امیدوارم چیزی که می خوام رو بتونه درست کنه.
تو راه برگشت از خرید یه سری به فست فود همیشگیمون می زنیم ... البته 7 ماهی می شد که نرفته بودیم ... من سیب زمینی و سالاد می خورد و یه کمی پیتزا ... ای کاش نمی خوردم ... بعدش حسابی معده درد گرفتم و تا صبح باهاش درگیر بودم ...
ساعت 7 خونه بودیم. بعد از کمی تلویزیون محسن از خستگی خوابش می بره و منم با معده دردم درگیر بودم ... الان بهتر شدم شکر خدا
و اما این روزهای خونه داری در کنار پسرک حسابی خوش می گذره ... حسابی عادت کردم به شرایط جدید .... روزام به خرید و استراحت و اینترنت و تلویزیون و صحبت کردن با کارن می گذره ... دارم سعی می کنم حسابی این روزها به خودم و پسرکم خوش بگذره و هیچ چیزی نمی تونه این روزامو خراب کنه .
محسنم با محل کار جدیدش حسابی خو گرفته و خداروشکر کاراش روبراه شده ... خوشحالم از اینکه مستقل شده و برای خودش کار می کنه ... خودشم خیلی راضیه.
امیدوارم هر کسی هر آرزوی داره به آرزو برسه. آمین
التماس دعا دوستای گلم
ای کسی که به من الفبای جاودانگی آموختی
جاودانه بمان
روزت مبارک معلم عزیز
هزار تا سلامممممممممممممم
بالاخره اینترنت خونه ما با کلی دردسر و خرید خط جدید راه اندازی شد. هورااااااااا
اول از همه سال نوی همگی با کلی تاخیر مبارک امیدوارم امسال سالی پر از برکت و شادی و مهربونی و سلامتی و خوشی باشه برای همه.
الان یه مریم خانه دار در خدمت شماست. این روزا خیلی داره خوش می گذره از اول فروردین تبدیل به مریم خانه دار شدم و کار رو بوسیدم و گذاشتم کنار به خاطر وجود شیرین پسرکم.
توی هفته 24 بارداریم هستم ... 2 هفته پیش سونوی گرافی 3 بعدی رو انجام دادم البته به پبشنهاد دکترم که خیلی اصرار داشت می گفت خیلی مهمه ... تمام اجزای بدن پسر کوچولومو مورد بررسی قرار دادن از کبد و قلب و ریه گرفته تا استخون ران ... الاهی مامان قربون وزن 800 گرمیت بشه ... یه حس خاصی بود می شه تقریبا واضح پسرک رو دید... به نظر من شکل محسن بود ... دست و پاهاشو تکون می داد و دهنشم باز و بسته می کرد ... وقتی دکتر گفت که سالمه و هیچ مشکلی نیست از خوشحالی دلم می خواست داد بزنم ... و تنها چیزی که اون لحظه تونستم بگم کلمه شکر خدا بود ...
و اما اسم پسرک که کاملا دیگه تایید شد ...
کارن
این اسمی که من و همسری برای پسرک انتخاب کردیم به معنی یار و همدم و اسم اصیل ایرانی ... اسم پسر کاوه آهنگر.
و اما عروسی برادر همسری که متاسفانه با فوت مادر داماد بزرگه این خانواده از دهم فروردین به اول اردیبهشت یعنی روز جمعه همین هفته تغییر کرد. این یعنی اینکه ما فردا بعد از ظهر دوباره عازم رشت هستیم ...
و این یعنی اینکه عکسها بعد از برگشت از رشت و عروسی برادر همسری .
و اما خریدها فعلا چیز خاصی برای کارن عزیز خریداری نشده جز چند دست لباس و یه تشک حمام و یه جغجغه از طرف خاله کوچیکه کارن همین... ولی عکساشونو می ذارم ...
ان شاالله از ماه بعد یعنی از اواسط اردیبهشت ماه خریدها شروع می شه.
و اما کارن عزیزم که حسابی بزرگ شده و شکم منم حسابی قلنبه شده و دیگه هر کسی که می بینه سریع می گه اول هفت ماهگیته ... خیلی با نمک شدم فکر نمی کردم که یه کمی تپل بشم اینقدر قیافم تغییر کنه ... تکونای کارن رو می شه در همه ساعات روز حس کرد حسابی شیطونی می کنه و فکر کنم مثل باباش عاشق فوتباله دی : ... سر شب خوابم می بره اما نصف شب 2 و 3 ساعتی رو کاملا بیدارم . ولی با همه این مسائل این روزها رو خیلی دوست دارم .
همسری از لحاظ کاری مستقل شده و این روزا خیلی درگیر کار و رسیدگی به امور محل جدید کارشه براش دعا که موفق بشه.
و در آخر بازم ممنونم از همسری عزیزم که تنبلی های من رو تحمل می کنه و حسابی هوای منو و کارن رو داره.
دعا نوشت: مرسی خدای عزیزم بابت تموم قشنگی های زندگیم این روزها رو نصیب تموم منتظرا بگردان آمین.
قول می دم زودی با عکسای خریدای کارن و عروسی برادر همسری برگردم
سلام
سال نوی همگی مبارکککککککککککککککککک
امیدوارم سالی پر از برکت و شادی و خوشبختی داشته باشین
من خوبم نی نی هم خوبه
کلا همه چیز خوبه خدا رو شکر
امیدوارم شماها هم خوب باشین
بر می گردم به زودی با کلی عکس و تعریف کردنی
اینترنت خونه هنوز وصل نشده ولی به زودی.....................
روزگارتون خوششششششششششش
سلام دوستای عزیزم
احتمالا این پست آخرین پست سال 90 این وبلاگ باشه
خوشحالم که امسال هم با روزای رنگی و قشنگش در کنارتون بودم و آرزو دارم که سال آینده هم در کنار هم باشیم.
و اما پسرک
چهارشنبه هفته پیش وقت چک اپ ماهیانه من و نی نی بود ... دکتر از وضعیت هر دوی ما راضی بود و اجازه مسافرت رو صادر کرد ولی با شرایط ویژه ... قدم زدن به مدت 15 دقیقه هر 1 ساعت یکبار ... استفاده از آب معدنی در طول راه ... نخوردن غذای بیرون و کلی توصیه های دیگه... برای آخرین هفته ماه فروردین سونوگرافی 3 بعدی دارم که می شه تقریبا کل اجزای بدن نی نی رو دید...
اصلا باورم نمی شه که 20 هفته از بارداری من و پسرک گذشته به همین زودی نصف راه پشت سر گذاشتیم.
برای همتون آرزوهای خوب خوب می کنم
امیدوارم هر جا که هستین سالم و سلامت باشین
احتمالا پست بعدی 15 فروردین با کلی عکس از مادر و نی نی و خریدا باشه
روزگارتون خوش
پیشاپیش سال نوی همگی هم مبارک
سلام دوستای عزیزمممممممممممممم
من خوبم پسمله خوبه باباشم خوبه
خیلی دلم می خواد اینروزا رو دقیق ثبت کنم ولی چه کنم که مشغله کاری وقتی برام نمی ذاره.
اینقدر محل کارم سرم شلوغه .... چون قرار شده از فروردین ماه بنده خانه دار بشم این کارفرما محترم همه کارای عقب مونده یکسال رو توی این یکهفته از من می خواد که انجام بدم .
جنب و جوش های نی نی زیاد شده حسش می کنم دقیق ... تکوناش بیشتر شده ضربه ها هم محکم تر گاهی دل درد می گیرم ولی خندم می گیره از کاراش
... این روزامو خیلی دوست دارم ...
خلاصه اینکه روزگاری داریم با پسمله... خدا این لحظات قشنگ رو نصیب همه منظرا بکنه آمین.
با ای دی اس ال خونه به مشکل بر خوردم ... به دلیل فیبر×نوری بودن خط تلفن ... باید عوض بشه و تبدیل به کابل مسی بشه که الان اصلا وقت ندارم برم مخابرات و درخواست بدم احتمالا بعد از تعطیلات نوروز.
خریدامونم تقریبا تموم شد عکس خریدا می مونه برای بعد از عید (با عرض شرمندگی)
دوربین هم خریداری شد.
خانم برادرم برای پسمله یه دست سرهمی قرمز و سفید خریده اینقدر خوردنیه ... ان شاالله عکسش رو می ذارم.
چهارشنبه سوریتون مبارککککککککککککککککککککک
خیلی در هم بر هم نوشتم.
تا بعد
| Design By : Pichak |
