Lilypie Pregnancy tickers خ_______ونه تو خ________ونه من

خ_______ونه تو خ________ونه من

از دست خودم عصبانی ام

نمی دونم چرا توی این روزها اینقدر تنبل شدم که نمازهام معمولا قضا می شه مثل امروز صبح ... دم اذان صبح بیدار بودم ولی ... ولی دیگه نمی ذارم به من غلبه کنه این تنبلی

به سلامتی 3 ماهگی نی نی ما هم تموم شد

2 روز پیش که برای چک اپ ماهیا××نه رفته بودم دکتر ... گفت همه چیز خوبه و هیچ مشکلی نیست... برای هفته بعد سونو*ی ان تی داده  دعا کنید مشکلی نباشه و ان شاالله که بشه جنسیت رو متوجه شد.

این روزها مریض ها رو یادمون نره ... کسایی که حاجت دارن ... مشکل دارن...

برای مادرای منتظر هم دعا کنیم که دامنشون هر چی سریعتر سبز بشه .... آمین

منم از دعای خیرتون بی نصیب نذارین.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۳ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

طبق معمول هر روز از خواب بیدار شدم ولی نه مثل همیشه نبودم احساس سرگیجه و احساس گلو درد و بدن درد

چیزی که ازش می ترسیدم به سرم اومد سرماخوردگی از نوع شدیدش

چند روز دست و پنجه نرم کردن با سرماخوردگی شدید نه دارویی می تونستم بخورم و نه آمپولی خدا رو شکر که الان بهترم.

روزی چند لیوان اب پرتقال و لیمو ترش و لیمو شیرین حالمو جا آورد البته هنوز آثارش هست ولی تقریبا دیگه آخراشه.

تیکر بالا رو دیدن چند روز دیگه 3 ماهگی نی نی تموم می شه و وارد 4 ماهگی می شیم.

الاهی قربونش برم الان اندازه یه لیمو ترش شده حدود 5 سانت قد داره بچم . مادر به قربون قد و بالات. ماچ

گاهی دل درد و گاهی کمر درد ولی همراه با حس های قشنگ.

حدودا یک ماه دیگه جورابای نی نی معلوم می شه بعد می تونم خرید برم براش اسم انتخاب کنم و خیلی کارای دیگه.

یه جورایی از حالت بار×بی بودن خارج شدم دیگه از اون شکم× صاف خبری نیست قلب حس می کنم که به وزنم اضافه شده البته نه خیلی ولی یه کوچولو شکمم بزرگ شده و کم کم تبدیل به یه مریم تپلو می شم. لباس های تنگ چند ماه پیش دیگه اندازم نیست باید از لباسای آزادتر استفاده کنم.

خواب شبام خیلی کم شده گاهی نصف شب از خواب بیدار می شم و چند ساعتی خوابم نمی بره و گاهی کمردرد اینقدر شدید می شه که نمی تونم بخوابم.

این روزا حسای خوب زیاد میاد سراغم

خوشحالم که از بعد از عید دیگه سر کار نمیام و می تونم با نی نی توی خونه استراحت کنم و بیشتر به خودم و نی نی برسم .

خوشحالم که یه کارفر×مای خوب دارم که غیبت های یک هفته ای منو نادیده می گیره و حتی تلفن می زنه و حالم و می پرسه.

خوشحالم بابت همه قشنگی های زندگیم.

ممنونم از همسری به خاطر صبوری هاش.

خدایا دامن همه مادرای منتظر به زودی سبز بشه آمین.

روزگای خوشی هاتون بی پایان

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

چرا پرشین بلاگ با قالب های انتخابی من کنار نمیاد

 

مجبور شدم دوباره عوضش کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

سلام دوستای عزیز

حالم خوبه البته فقط صبح ها

من برعکس همه زنا صبح ها حالم خوبه از ساعت 4 به بعد حالت تهوع و معده درد می گیرم طوری که هیچ چیزی نمی تونم بخورم به جز میوه و آب میوه.

این روزها کار من شده فقط خوردن نون و پنیر و ماست و میوه بیشتر غذاها از چشمم افتاده مخصوصا مرغ و گوشت. وقتی می بینم کسی داره غذا درست می کنه حالم بد می شه.

هر روز صبح ساعت 7.30 با محسن از خونه می زنیم بیرون یه نون بربری می خریم و با پنیر و کره و عسل و شیر می خوریم. ساعت 8.10 معمولا می رسم سر کار و تا ساعت 11 کمی هم میوه می خورم بعدش دوباره گشنه می شم و دوباره نون و پنیر (مامان به صرفه) تا ساعت 3.

ساعت 3 می رم خونه مامانم دیگه هیچی نمی تونم بخورم گاهی یه پیاله ماست و گاهی هم شیر و خرما و کمی میوه . همین می شه غذای من تا فردا صبح.

چند روزی هم هست که سردرد شدید دارم نمی دونم چی کار کنم که خوب بشه .

این روزها دلم برای خیلی چیزا تنگ شده

خرید ، خوردن چای سبز ، ساندویچ هایدا، خوابیدن روی شکمم ، ورزش و رقصیدن

کمر دردم بهتر شده ولی گاهی اینقدر دردش زیاده که مجبورم نمازم رو نشسته بخونم.

ولی با همه این چیزایی که گفتم روزهای قشنگیه و دارم سعی می کنم ازش لذت ببرم.

به محض اینکه جنسیت نی نی ما مشخص بشه حتما خریدامو شروع می کنم.

روزگار زمستونیتون به خیر

 

چند روز بعد نوشت: مجبور به عوض کردن قالبم شدم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

سلام دوستای عزیزم

 

یلدای شما با تاخیر مبارک امیدوارم که همیشه خوش و خرم و شاد باشین

سیستم های شرکت حسابی به هم ریخته شدن و لپ تاپ بنده هم دچار مرضی ناشناخته شده که بالاخره امروز به دست دکتر صو×فی بهوش اومد و تونستم اپ کنم.

تیکر بالا رو دیدن من و نی نی اول سه ماهگی هستیم هورااااااااا  حسش می کنم انگار یه ماهی توی دلم دارم حس حباب حباب شدن و گاهی مثل نبض می زنه یه حس قشنگ. باهاش حرف می زنم براش شعر می خونم خیلی حال می ده

هفته پیش برای شنیدن صدای قلب نی نی دوباره سونوگرافی کردم و حسابی از دیدن نی نی و شنیدن صدای قلب کوچولوش لذت بردم.

امیدوارم کسی که دلش نی نی می خواد خیلی منتظر نمونه آمین

روزگار خوش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمونه

امروز 4 سال از اون روز قشنگ می گذره

اصلا باورم نمی شه که 4 سال رو پشت سر گذاشتیم

خونه عشقمون 4 ساله شده به همین زودی و به همین قشنگیی

خوشحالم که 4 سال قشنگ رو در کنارت بودم

امیدوارم که همیشه سالم و سلامت باشی و من در کنارت غرق عشق و شادی باشم

عزیزم: بابت همه صبوری هات و همه عشق دادنات و بابت همه مهربونی هات ازت ممنونم

 

4 مین سال همخونه بودنمون مبارک

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۳ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

سلام دوستای خوبم

مرسی بابت کامنت های پرانرژیتون

مهمونای ما امدن و رفتن و خیلی هم خوش گذشت و همونطوری که جاری جان گفته بود من کاملا به استراحت بودم و همه کارها رو جاری و محسن انجام می دادن.

این چند روز که مهمون داشتیم منم حسابی حالت تهوع داشتم و حالم به هم ریخته بود ولی با این حال بیرون می رفتیم عزاداری امام حسین می رفتیم و حسابی با جاری و پسر کوچولوش و محسن و نی نی ما خوش می گذشت.

پنج شنبه هفته گذشته با محسن و جاری رفتیم سونو گرافی من و محسن خیلی استرس داشتیم و دکتر سونوگرافی فقط بهمون می خندید. از محسن پرسید بچه اولتونه محسن گفت بله دکتر گفت از قیافتون معلومه و کلی بهمون خندید.

جواب سونوگرافی خیلی خوب بود گفت همه چیز طبیعیه و مشکلی نیست و جنین اندازه یک لوبیاست فقط گفت برای شنیدن صدای قلبش خیلی زوده قرار 3 هفته دیگه دوباره برم سونوگرافی.

خدا رو شکر تا اینجا که همه چیز به خیر و خوشی گذشته فقط من کمر درد دارم و حالت تهوع شدید و حسابی عاشق ترشییییییییییییییییی.خجالت

و اما بگم از سوغاتی ها جاری جان

ماهی 2 عدد قزل الا   و 5 عدد ماهی سفید و آزاد

کلوچه فومن

نون محلی (اسمشو یادم رفته با کدو درست می شه)

زیتون شور و زیتون پرورده

برگ سیر سرخ شده (برای یه نوع خورش استفاده می شه که محسن خیلی دوست داره)

یک جفت عروسک پت و مت برای نی نی

دستشون درد نکنه حسابی زحمت کشیده بودن

نی نی ما توی هفته 7تم زندگیشه

خدا همه نی نی ها رو سالم نگه داره و به همه مامانای منتظر یه نی نی سالم بده آمین

اینم از روزهای ما

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

سلام دوست جونی ها

مرسی بابت تبریکاتون

امیدوارم که هر کس منتظر هر چی هست زودتر بهش برسه (آمین)

و اما این روزها

صبح ها با محسن میام سر کار و تا ساعت 2 سر کار هستم (تا حالا که خوب گذشته و مشکلی هم نیست ) دکترم می گه همه چیز طبیعیه چرا سر کار نری تنبل می شی اونوقت.

بعد از ساعت 2 از شرکت می زنم بیرون و می رم خونه مامانم و بابام (چون محل کار به خونمون دوره و قسمتی از راه رو باید با اتوبوس برم خیلی سختم می شه) می مونم خونه مامان تا محسن بیاد دنبالم و با هم بر می گردیم خونه.

خونه مامان و بابا خوش می گذره ساعت 2.10 می رسم اونجا و کمی نهار و بعدشم استراحت تا ساعت 4 (با مامان جلوی شومینه می خوابیم حالی می ده جاتون خالی) بعد از استراحت میوه می خوریم و به خود رسیدگی می کنیم. مامانم سوپ درست می کنه ماهیچه می پزه برام خلاصه کلی شرمنده می کنه منو.

شب با محسن میام خونه و لالا

این مدت فقط خوابم زیاد شده و کمر درد شدید البته صبح ها خوبه بعد از ظهرها میاد سراغم این کمر درد.

هفته دیگه از شنبه شب مهمون دارم جاری جان به همراه پسر کوچولوش از رشت میان . بنده خدا می گه من میام تا تو استراحت کنی و به خودت برسی.

قرار این یک هفته من استراحت کنم .

محسن بهم می گه تنبل شدیییییییییییییییی مامان تنبل کلی بهم می خنده خیلی ذوق داره هر چی می بینه می گه برای نی نی بخریم.

  هفته پنجمیه که نی نی مهمون خونه دلم شده (فکر کنم الان اندازه یه عدس باشه) فعلا فسقلیه.

دو هفته دیگه اولین سونوگرافی رو دارم برای شنیدن صدای قلب نی نی (دعا کنید دوستای گلم که سالم باشه و همه چیز خوب پیش بره)

مرسی بابت محبت هاتون

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٥ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()

 

ببخشید دوستای گلم بابت تاخیر

اومدم با یه خبر خوبببببببببببببببببببببببببببببببب

من مامان شدم

خداوند لطفش رو شامل حال من و محسن کرده و ما رو لایق پدر و مادر شدن دونسته

امیدوارم که روزی همتون این حس رو تجربه کنید.

بر می گردم با شرح جزئیات ماجرا

بوس

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط مریم و محسن نظرات ()


Design By : Pichak